تبلیغات
سدرة المنتهی - باب چهارم دفتر دل (علامه حسن زاده آملی) ... علامه حسن زاده آملی

سدرة المنتهی

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است كه خود حب بقا امر حكیم است
2- دل هر ذره اى حب بقاء است مرا ورا نفرت از حرف فناء است
3- بود حب بقا مهر الهى كه خورده بر دل مه تا به ماهى
4- ازین حب بقا دارم بخاطر شده تعبیر عشق اندر دفاتر
5- تو خواهى عشق خوان و خواهیش حب تو خواهى مغز دان و خواهیش ‍ لب
6- جهان در سیر حبى شد هویدا تو مى گو جمله شد از عشق پیدا
7- نباشد غیر حبى هیچ سیرى نه خود سیر است عشق و نیست غیرى
8- بقا را گرنه اصلى پایدار است چرا دهرى گریزان از بواراست
9- چرا از ترس ضعف و بیم مردن همى جوع البقر دارد بخوردن
10- به پندارش اگر هستى بباد است چرا حب بقایش در نهاد است
11- ملایم را، چو او را هست نافع نماید جلب و جزاور است دافع
12- اگر حب بقایش ناپسند است چرا از فكر مرگش در گزند است
13- زمرگش آنچنان اندر هراست است كه مومن را بمردن التماست ‍ است
14- چه انرا مرگ او اصل حجیم است مراین راروح و جنات نعیم است
15- غرض این منطق دهرى دونست چو فكر سرنگونش واژگون است
16- كه باشد زیستن از بهر خوردن بكون سگ بدن بهتر زمردن
17- زدهرى بگذر از حب بقاگو بعشق و عاشقى با خدا گو
18- زذره گیر تا شمش و مجره بعشق و عاشقى باشند درده
19- برو بر خوان اتینا طانعین را جواب اسمانها و زمین را
20- كه تا حب بقا را نیك دانى كه سارى هست در عالمى و دانى
21- سخن نبویش و میكن حلقه گوش مبادا آنكه بنمایى فراموش
22- دهان مغتندى باب بقاء است بقاى مغتندى اندر غذا است
23- غذا مراسم باقى راست ضامن كه حب او بود در جمله كامن
24- غذا كوضامن باقى است ایدوست چه نیكو خود سادان اوست
25- زسجاد است این تحفه مخلوق همه از سفره حق اند مرزوق
26- ببین از عقل اول تا هیولى چه باشد رزقشان از حق تعالى
27- بود بر سفره اش از مغز تا پوست یكایك مغنتدى از سفره اوست
28- چو یك نور است در عالمى و دانى غذاى جمله را از این نور دانى
29- چو رزق هر یكى نور وجود است به شكر رازقش اندر سجود است
30- بر این خوان كرم از دشمن و دوست همه مرزوق رزق رحمت اوست
31- ازین سفره چه شیطان و چه آدم باذن حق غذا گیرند با هم
32- كه باشد رحمت رحمانى عام بیا اندر رحیمى اى نكو فام
33- كه این خوان خوانین الهى است چه آنانرا دل پر سوز و آهى است
34- بلى این سفره خاص است نى عام غذایش را بباید پخته نى خام
35- بر ین خوان آنكسى بنشتسه باشد كه مى باید دلش بشكسته باشد
36- ترا حب مقام و جاه دنیا فرو آورده از اعلى به ادنى
37- قساوت بر دل تو چیره گشته دو دیده تیره و سر خیر گشته
38- ترا با حكم حق دائم جدال است شب و روزت بصرف قیل و قال است
39- به مشتى اعتبارات مجازى كنى شعبده و شب خیمه بازى
40- مثله كمثل الحمار است كجایش بر سر این سفره بار است
41- غذاى عام خام است و بود پوست غذاى خاص مغز است و چه نیكوست
42- دراین معنى نكرد در كاه و گندم چه مى باشند غذاى گاو و مردم
43- غذا در مغتذى یابد تخلل بدقت اندر آن بنما تعقل
44- غذا در مغتذیش مختفى هست و یانى اختفایش متنفى هست
45- غذاى مغتذى او را قوام است و یا شرط ظهورش بالتمام است
46- غرض از اختفاد انتفا چیست در اطلاق غذا هم مد عاچیست
47- تخلل راز خلقت اشتقاق است جلیل و با خلیلش را وفاق است
48- بود این نكته ها بسیار باریك كه بى اندازه روشن هست و تاریك
49- سخن دارم ولى اى مرد عاقل غذا را مى نهند از بهر آكل
50- برایت سفره اى گسترده باشد طعام آن حیات مكرده باشد
51- طعامى خور كه جانت زنده گردد چو خورشید فلك تابنده گردد
52- اگر از ملت پاك خلیلى چرا در وجود حق دارى بخیلى
53- تو از چشم دل باریك و تاریك نمى بیند مگر تاریك و باریك
54- ترا از رفتى و بخلى چه خواهش كه خواهى رحمة الله را بكامش
55- بكار حق اصیلى یاد خیلى چرا بر سفره اش دارى بخیلى
56- و آخرون مرجون نخواندى كه اندر نكبت بخلت بماندى
57- استوسع رحمة الله الواسعة فلا تقبلك منه الفاجعه
58- حدیثى خوش بخاطرر اوفتاده است پیمبر در نمازش ایستاده است
59- كه اعرابى بگفتى در نمازش بحق سبحانه گاه نیازش
60- الهى مر مرا او را با پیمبر ترحم كن مكن بر شخص دیگر
61- رسول الله پس از تسلیم وى را بفرمود از سر تعلیم وى را
62- كلامى را كه حیف است گفت چون در كه واسع راهمى كردى تحجر
63- چو اعرابى مقدسهاى خشك اند كه یكسر پشك و جز آنها كه مشك اند
64- گرفتى دفتر دل را به بازى بیا بگذرز اطوا مجازى
65- دلت از فیض حق فضفاض گروه چو ابر رحمتش فیاض ‍ گردد
66- صفا یابى زالفاظ كتابى كه گردیند بر جانت حجابى
67- كه العلم حجاب الله الاكبر بود این اصطلاحاتت سراسر
68- زتبن نقش اوراق و دفاتر چنان اكنده اى انبار خاطر
69- كه جاى نور علم یقذف الله نیابى اندرین انبار پركاه
70- نه ان پیغمبر ختمى مابست كه جان پاك او ام الكتاب است
71- نه حرفى خواند و نى خطى نوشته است ولیكن ما سوى دردى سرشته است
72- چو جان انبیابى نقش و ساده است خدا در وى حقایق را نهاده است
73- بسى از اولیا بى رنج تعلیم كه شد مالك قاب هشت اقلیم
74- بباید بود دانم در حضورش كه تابینى تجلیهاى نورش
75- بیك معنى ترا فكر حضورى نیارد قرب باشد عین دورى
76- مقام تو فراتر از حضور است اگر چه محضر الله نور است
77- حضورى تا طلب دارى زدوریست حضورى را كجا حرف حضوریست
78- حضورى محو در غرجلال است حضورى مات در حسن جمال است
79- حضورى را فواد مستهام است حضورى را مقام لا مقام است
80- هر آنكو ملت پاك خلیل است مر او را خلت رب جلیل است
81- خلیل آسا بگو و جهت وجهى كه تا از كثرت پندار بجهى
82- مفاد لا احب الا فلین است كه باقى وجه رب العالمین است
83- سخن بینوش و بسپارش خاطر كه فرق منفطر چسبود زفاطر
84- عرب گوید انفطرت الانوار من اعضان الشجر اى مرد بیدار
85- نه اغصان از شجر یابد رهایى نه انوار است و اغصان را جدایى
86- اگر انوار و اغصان جز شجر نیست خدا هست و دگر حرف دگر نیست
87- زمین انوار و اغصانش سماوات شجر هم فاطر واجب بالذات
88- چو هر فرعى باصلش عین وصل است غذاى فرع هم از عین اصل است
89- ترا فرع شجر از وى نمونه است غذاى ممكن از واجب چگونه است
90- چو ابراهیم و یوسف باش ذاكر جناب حق تعالى را به فاطر
91- كه بى دور و تسلسلهاى فكرى بیابى دولت توحید فطرى
92- ترا صد شبهه ابن كمو نه نماند خر دلى بهر نمونه
93- ببینى بى زهر چون و چرائى خدا هست و كند كار خدائى
94- درین مشهد رسیدى بى كم و كاست به برهانى كه صدیقان حق راست
95- اشارات ار چه در خسن صناعت مرا و رابیگمان باشد براعت
96- ولیكن از ره مفهوم موجود به زعمش راه صدیقانه پیمود
97- كجا برهان صدیقین و مفهوم حدیث ظل و ذى ظل است معلوم
98- چو انسان است پیدا و نهائى براى هر یكى دارد دهانى
99- گر این پنهان و پیدا را یك اسم است طلسمى هست كوراجان و جسم است
100- طلسمى باشد از سر الهى كه مثل او نیابى كارگاهى
101- بلى این اسم را جسمى و جانى است كه هر یك را غذایى و دهانى است
102- دهان و گوش ما هر یك دهان است كه آن بهترین و این بهر جانست
103- بداند انكه در علم است راسخ غذا با مغتندى باشد مسانخ ‌
104- تبارك حسن تدبیر الهى تعالى لطف تقدیر الهى
105- همه لذات حیوانى زمانى است به همراه زمان آنى و فانى است
106- ولى از بهر عقلانى بكارند ترا لذات عقلى پایدارند
107- زمان از رحمت پروردگار است زمانى بهر كسب پایدار است
108- نباشد ارزمان و ارزمانى چگونه نقش بند و زندگانى
109- زمان اندر نظام آفرینش وجودى واجب است درگاه بینش
110- چو عقل اول است در صنع هستى چو آیى از بلندى سوى پستى
111- اگر غفلت نباشد در میانه بهشت است این زمانى و زمانه
112- تعالو را شنو از حق تعالى ترا دعوت نماید سوى بالا
113- بیا بالا بسوى سفره خاص بیابى لذت و فاتحه تا آخر ناست
114- بود این سفره اش بى هیچ وسواست زبد و فاتحه تا آخر ناست
115- قلم را اهتزازى در مرید است كه اندر وصف قران مجید است

برچسب ها: دفتر دل،

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388 توسط سعید آقاپور
مقام معظم رهبری

نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Blog Skin